تبليغاتX
Mehdi Jani

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور


ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور


گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور


دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور


هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور


ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور


در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور


گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور


حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور


حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 27 بهمن1389 و ساعت 14:6 |
انقدر برف و بارون اومد تا بالاخره اين چشمه ي شعرمون جوشيدن گرفت!

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 19 بهمن1389 و ساعت 15:40 |

می نویسم از عشق، تا بدانی مستم                 تا بدانی بی تو، خم شدم بشکستم

می نویسم از هجر، تا بدانی بی تو                   هر زمان خاموشم، کنج غم بنشستم

می نویسم از تو، تو که دلدار منی                        تا بدانی با تو، به چه سان پیوستم

می نویسم هر روز، می نویسم هر شب       کار من شعر شدست، من بدان دل بستم

می نویسم از تو، تو که در یاد منی             دل به این خوش دارم، تا تو هستی هستم

دل من پرپر شد، روح خاکستر شد                         خم به ابرو نزدم، دل تو نشکستم

اینک از عشق بگو، با من دل خسته                من که مردم لیکن، وز پی ات نگسستم

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 19 بهمن1389 و ساعت 15:34 |

کاش بیاید ز سفر یار من                         آن گل خوشبو همه غمخوار من

یار پری روی و پری وش سخن                       هست نمودست مرا از عدن

سوی به چشمم همه آینده ام                      هستی و شادی فزاینده ام

هر چه در این دیر مرا کافی است         مرهم درد است، هو الشافی است

هر چه بگویم، بنویسم ز غم                            هیچ نگردد زغمم خرده کم

تا به برم گیرم و ساکن شوم                        صاحب آن گنج وخزائن شوم

مست ز دیدار رخی همچو ماه                     مالک گیتی و همه مال و جاه

شاد و خوش و زنده و پاینده دل               آری همین است مرا خشت و گل

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 17 بهمن1389 و ساعت 13:45 |

غزل غزل شعر و ترانه ام تویی                 تمام حس عاشقانه ام تویی

تویی همه وجود و عمر و هستی ام              تمام روح عارفانه ام تویی

 

بهار زندگانی ام، اوج هر آنچه بود و هست            سوی تویی به چشم من، چشم و چراغ خانه ام

 

شعله به جان من فتد، هر دمم از عشق و جنون      مست و خراب می شوم، مهر تو هر لحظه فزون

بر دل پاره پاره ام مرحمی و دوا تویی                          لایق عشق و دوستی، صفا تویی، وفا تویی

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 17 بهمن1389 و ساعت 11:18 |
شما هم حتما تو دور و برياتون كسايي رو دارين كه هميشه مي خندن و با حرفا و كاراشون ديگران رو هم شاد مي كنن. به نظرتون اونا (يا شايد خودتون) آدماي باحالين يا آدماي جلفي؟

به طور قطع كسايي رو هم دارين كه قيافه مي گيرن و كم ميخندن و سنگين رنگينن. به نظرتون اين آدما آدماي باشخصيتي هستن يا اينكه خودشون رو مي گيرن؟

اگه بخوايم يه آدم نرمال رو تجسم كنيم، به نظر من اون شخص كسيه كه تو گروه اوله و بعضي وقتا تو مراسمي و بسته به شرايط، آدم متشخصي مي شه و مياد تو دسته ي دوم. مثلا تو مراسم خواستگاري. يه جورايي موقيت شناسيه و اين نشان از دو چهره بودن شخص نداره.

حالا با فرض اينكه آدم نرمالي رو مورد بحث داريم، بايد بدونيم كه اين رنج(محدوده) كمي فلكسيبل و قابل تغييره. من كسي رو ترجيح ميدم كه بيشتر تو دسته ي اوله. كسي كه ميخنده. ميخندونه. و باعث خندوندن ديگران ميشه. به نظر من اين حركات و رفتار نشان از شاد بودن اين افراد نداره. عمدتا اين افراد افراد غمگين تري هستن در درون. كسايي كه با خنده ي روي لب،‌ غالبا افراد دور و برشون رو فريب ميدن و نمي ذارن غصه ي دلشون به ديگران سرايت كنه. ولي غافل ازين كه وقتي غم به اونا غالب ميشه، همه ميفهمن.

دوستي رو تصور كنين كه با شوخ طبعي كاري ميكنه كه از فرط خنده، اشكتون در بياد و دل درد بگيرين. اگه اين شخص بياد پيشتون و ساكت و متين بشينه، مشكوك نميشين كه يه مرگش هست؟

در صورتي كه اگر اين فرد، جزو دسته ي دوم مي بود، شكي به دلتون راه نمي دادين.

حرفام رو زدم. خوش باشين. :)

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 21 دی1389 و ساعت 14:35 |

می تراود مهتاب / میدرخشد شب تاب / نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک / غم این خفته ی چند / خواب در چشم ترم می شکند / نگران با من استاده سحر / صبح می خواهد از من / کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را / بلکه خبر / در جگر لیکن خاری / از ره این سفرم می شکند / نازک آرای تن ساقه گلی / که به جانش کشتم / و به جان دادمش آب / ای دریغا به برم می شکند.

دست ها می سایم / تا دری بگشایم / بر عبث می پایم / که به در کس آید / در و دیوار به هم ریخته شان / بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب / می درخشد شب تاب / مانده پای آبله از راه دراز / بر دم دهکده مردی تنها / کوله بارش بر دوش / دست او بر در می گوید با خود: غم این خفته ی چند / خواب در چشم ترم می شکند   

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 15 دی1389 و ساعت 11:2 |

لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا

آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 5 دی1389 و ساعت 8:29 |
دیدی که در این دیر خرابات نمانی ای دوست؟

دیدی که نداریم ز خود هیچ و همه صاحب اوست؟

دیدی که دگر باره جگر گوشه ی ما

رفت از بر ما وای خدا در بر توست...

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 15 آذر1389 و ساعت 10:54 |

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 7 آذر1389 و ساعت 9:47 |
هر کاری می کنم افکارم رو متمرکز کنم و مطلبی بنویسم نمی شه. شاید به خاطر خستگی و خواب آلودگیه. آره. دو شبه درست نخوابیدم و انجام کارهایی فکرم رو مشغول کرده. ساعت ۲ نصفه شب که میرم بخوابم از خستگی تو حالتی مثل حالت خلسه ام. جای اینکه سه سوت خوابم ببره فکرم شروع می کنه کار کردن و بیا ببین! چهار تایی هم بریزین روش بیخیال نمیشه. درخت موضوعیه که دیشب فکر کردم مطبی رو در موردش بنویسم. ولی چون حسش نمیاد می ذارم واسه بعد. الانم تلاش بیشترم سود بیشتری رو آیدم نمی کنه. پس تا بعد...
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 30 آبان1389 و ساعت 12:50 |
گلهٔ یار دل‌آزار


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 17 آبان1389 و ساعت 11:55 |
شرح پریشانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 17 آبان1389 و ساعت 11:53 |
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند

روی من از آن روز که دربند توام آزادم

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه 8 آبان1389 و ساعت 15:15 |
به رسم لحظه های شاد و شیرین               به نام ایزدم آغاز کردم

هر آن چیزی که از خوبان شنیدم                    نثار آن رخ تنناز کردم

از آن آینده های خوب و سرشار            از او گفتم نوشتم ساز کردم

رها و چابک و مست و سلامت            رهی جستم به او پرواز کردم

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 26 مهر1389 و ساعت 1:2 |
زندگي کردن من مردن تدريجي بود
آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم
+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه 17 مهر1389 و ساعت 12:1 |
شب تاریک و سنگستان و من مست          سبو از دست من افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت                      وگرنه صد صبو نفتاده بشکست

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه 17 مهر1389 و ساعت 10:37 |
تو این بازی تو بردی یا که من بردم؟

کدوم بازی؟ همین بازی که آغازش که انجامش به یک حرفی ز آن لبهای شیرین است؟

به آن احساس پاک و بی ریای من. کنون دلخوش. کنون مسرور و شادانم؟

نمی دانم نمی دانم. امید من به آن آینده های خوب و سرشار است.

سرشار از تو و لبهای شیرینت...

کنون عمریست چشمانم به دستانت گره خورده. که تا یک لحظه ی شیرین فرود آید.

که تا آن دم. به زانویم نشینم رو به روی تو

که چون سرویست اندامت

ببوسم دست زیبایت...

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 13 مهر1389 و ساعت 22:31 |
پس هر کسی سنگی می انداخت، شبلی موافقت را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد، گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی دانند، معذوراند ازو سختم می آید که او می داند که نمی باید انداخت.

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه 10 مهر1389 و ساعت 14:31 |

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

دوستان عزیز و گرامی من

من توی شعرام سعی کردم خودم و هر چه در درون دارم رو بیرون بریزم. اکثر شعر های بنده از واقعیت نشات گرفتن.

سلام

زاغ و بلبل

ملاقات

مهدی!!!

مای لاو!

عطا...

واقعا کاش!!

ماه، وسط میدان آزادی!!!

شیرین دشت

مرهم

خداحافظ

اینها فقط عنوان های شعرامه. واقعا دیگه نمیدونم با چه زبونی بگم. اگه قرار بود همه ی حرف ها رو مستقیم بگم دیگه چه نیازی به شعر و شاعری بود؟ شروع می کردم از اول تعریف می کردم تا آخر.

دوستای خوب من

شما حتی توی شعرهای من می تونید اسم هایی رو پیدا کنید. همه چیز با ریز جزییات بیان شده. حالا حتما شما به اعتراف من نیاز دارید و نیاز دارید بگم کسی بوده و الان دیگه نیست؟ بگم اون من رو ترک کرده یا من ترکش کردم یا دو تایی همدیگر رو ترک کردیم؟!!! اگه کمی تامل و تفکر کنید تو شعرام چیزای جالبی پیدا می کنید. تلاش کنید. اگر هم چیزی فهمیدین تو بوق و کرنا نکنید.

او را که خبر شد خبری باز نیامد.

اگر چیزی فهمیدین و خواستین در موردش ازم بپرسین ایمیل بزنید. لازم نیست همه همه چیز رو بدونن.

mehdijani@gmail.com

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه 3 مهر1389 و ساعت 10:15 |
سلام. دوستان من بعد از یه پریود کوتاه برگشتم تا دوباره بنویسم. اما یکم واسم سخته نبشتن. یه جورایی دستم بهش نمی ره. خدمت دو دوستی که فکر می کنم نمی شناسمشون و نظراتشون خیلی شبیه هم بود و گفته بودن شعرم غمگینه قصد کردم مطلبی رو بنویسم.

از اونجایی که نظرات شفاهی بعضی از دوستان هم به غمگین بودن شعر من اشاره داشت لازم می دونم یه کم در موردش حرف بزنم.

ببینین دوستان تو اینکه شعرم از شادی به نسبت غم دورتره شکی نیست. ولی این دلیل بر این نمیشه که من آدم غمگینیم. نمی گم همیشه شادم. انسان ها پریودیک شاد و غمگینن. دلیل غمی که تو شعرمه به این خاطره که من اکثرا وقتی غمگینم شعرم میاد. چه کار کنم؟ دست من نیست. جریان فازه. خودمونی بگم. تو فاز غم آدم بیشتر طلبه ی شعره تا تو شادی. تعمیمش ندم بهتره. من که این جوریم. یه کم خنده دار نیست اگه مثلا تو یه مهمونی که همه و من خوشحالیم یه برگه کاغذ بردارم و برم تو اتاق شعر بنویسم که:

عجب حالی می ده جای تو خالی            بیا یکم بخور باقالی ماقالی!!!

چقدر اینجا خوبه من مست مستم               ببین کنار دافیا نشستم!!!

جدی نگیرین. یا اینکه مثلا با دوستان داریم عشق و حال می کنیم وسط جنگلا یهو شعرم بیاد. مجبور میشم یه درخت رو ببرم و با چاقو اون رو به شکل ورق کاغذ در بیارم. کمی از اون درخت رو بسوزونم و از زغالش به عنوان قلم استفاده کنم. تا اینکه شعر شادی بنویسم. با این اوصاف فکر کنم شما هم من رو از تحمل این همه سختی برای نوشتن چهار بیت شعر شاد معاف می کنید.

این دلیلی بر عدم تسلط من به شعره که نمی تونم شعر شاد بگم. همین رو می خواستین بشنوین؟ :)

شعر سنبل و بلبل و ... رو در لحضات نسباتا شادی گفتم. ولی اشکم در اومد. ۵ ساعت شعر خوندم و یکی رو پیدا کردم و باهاش مشاعره کردم تا شعرم جریان پیدا کرد. یه چیزی تو مایه های همون تنه درخته و کاغذ و زغال! شعر خوبی از آب دراومد آخرش. خودمم با ریتمش حال کردم. درسته شش و هشتی نیست. ولی ریتم شادی و پر تکاپویی داره. شاید به شادی ترانه ی ای قشنگ تر از پریا و ای دختر یزدان نه ببخشید ای دختر صحرا نیلوفر نباشه. ولی من باهاش حال می کنم. در ضمن باید فرقی بین غزل و ترانه باشه دیگه!

بیش از این از من مسکین طلب شور و جوانی ننما

که دلم مرد به یک باره و یک پاره تنی مانده به جا

کوچیک همه. مهدی

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 28 شهریور1389 و ساعت 15:8 |

دل از من برد و روی از من نهان کرد              خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود                     خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم                   که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز                   طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من       صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است               که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت                   که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی                        که تیر چشم آن ابروکمان کرد

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 21 شهریور1389 و ساعت 11:8 |
اتومبیل مورد نظر پیدا شد!

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 27 مرداد1389 و ساعت 21:38 |
سلام

اتومبیل اینجانب، پراید هاچ بک، رنگ سفید، به شماره شهربانی ۷۸۶ه۳۵، ایران ۵۵ به سرقت رفت.

از آنجایی که این اتومبیل هیچ گونه ارزشی برای فروش قطعات و نیز ارزش ریسک استفاده ی بلند مدت را ندارد، به احتمال زیاد برای اهدافی چون سرقت و ... ربوده شده و پس از مدتی در گوشه و کناری رها می شود. بدین وسیله خواهشمندم، اگر خودرویی با مشخصات مذبور مشاهده نمودید، اینجانب را مطلع سازید. شماره تماس من ۰۹۳۵۲۱۸۴۸۶۰

 با تشکر.

مهدی جانی

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 25 مرداد1389 و ساعت 9:23 |
سلام

اول تا یادم نرفته بگم که اون متن ها کار من نبود. چون نام و نشونی نداشت، منم چیزی ننوشتم.

بچه ها من خیلی وقته که سایت گنجور رو می شناسم. مرجع نسبتا کاملیه. جای خوبی هم هست واسه گشت و گذار تو شعرهای قدیمی و معاصر. در کل سایت باحالیه.

به نقل از گنجور:

"آنچه در این صفحه می‌بینید خروجیهای یک نرم‌افزار OCR است که تلاش می‌کنیم به کمک آن دامنهٔ داده‌های سایت گنجور را گسترش دهیم. شما هم می‌توانید با بازبینی روزانه چند تصویر ما را در این راه یاری دهید."

کار دلنشینیه. امتحان کنید.   http://v.ganjoor.net

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 19 مرداد1389 و ساعت 10:21 |
وقتی به خواب می رود آن چشم های ناز               وقتی به بوسه ی شعرم کنیش باز

قلبم درون سینه ام دگرش جای نیست                این شادی ایست که عمرم کند دراز

۱۹/۵/۸۹

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 19 مرداد1389 و ساعت 9:45 |

آموخته ام که…
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه...

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 18 مرداد1389 و ساعت 9:8 |

وعده لباس گرم

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت: من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم. اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 17 مرداد1389 و ساعت 13:5 |

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما                     یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما                             یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

 

حقيقتش من تكرار رو تو شعر خيلي دوست دارم، چون زيبايي ريتميك خاصي به شعر ميده. مثل بيت:

کنون خاموش و ساکت باش، بدان سان که خموش بودی
خموش بودی و با تدبیر، فرسودی و فرسودی

كه كلمه ي خموش ۳ بار (خاموش رو هم حساب كردم)، و فرسودي ۲ بار اومده. يا مثلا:

 البته شعر ابوسعید رو با شعر خودم مقایسه نمی کنم ها!

که میلادی دگر یابی، چو مردی در دلم مردی
به والله راست می گویم، دل خونین چو پژمردی

كلمه ي مردي ۲ بار تكرار شده. اين تكرار علاوه بر زيبا كردن شعر، تاكيدي بر مطلب تكرار شده داره.

من رو از نظرات خوبتون بهره مند كنید. دوست دار شما مهدی.

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 11 مرداد1389 و ساعت 8:30 |
سلام دوستان.

احساس مي كنم وبلاگم دچار كرختي شده! به خاطر همين مي خوام تغيير كاربري بدم و از دفتر خاطرات بودن درش بيارم. نظر مثبتتون چيه؟

براي شروع هم يه شعر از اين وبلاگ ميذارم براتون

در جهان غصه ی کوتاهی دیوار مخور

حسرت کاخ بلند و زر بسیار مخور

گردش چرخ نگردد به مراد دل کس

غم بی مهری این گنبد دوار مخور...!!!!

http://www.kooh-navardan.blogfa.com

البته با اجازه از نويسنده ي وبلاگ، در يه مصرع نخور رو به مخور تغيير دادم. چند جا تو چند وبلاگ ديدم كه نخور نوشته شده بود. ولي به عنوان يه شاعر به خودم اين اجازه رو ميدم نخور رو به مخور تغيير بدم، به دلايل زير:

قافيه ي شعر ديوار، بسيار و دواره. شاعر بايد از رديف مخور استفاده كنه يا اينكه اگه ميخواد نخور رو داشته باشه بايد يكي ديگه از مخور ها رو تغيير بده و مثلا بكنتش بخور! تا رديف از شعر حذف بشه. دليل ديگه اينكه مخور كجا و نخور كجا؟ البته از لحاظ ادبي. وگرنه معني جفتشون يكيه. از لحاظ كلاس كاري، اين دو تا نميتونن جاي همو بگيرن. اگه آدم يه جا مجبور باشه، شعرشو ضايع مي كنه و اين دو تا رو كنار هم مي ذاره. ولي اينجا نيازي به ضايع كردن شعر نيست.

در ضمن اگه كسي اينجوري شعرم رو نقد كنه و كمكي براي بهتر شدنش داشته باشه، واقعا ممنون ميشم ازش.

چاكر شما! مهدي

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 10 مرداد1389 و ساعت 9:21 |